.:. باران تو پیک .:. | گالری عکس | عکس جدید | عکس بازیگران | سایت عکس - رمان عروس خون ( فصل هفتم )

Banner Image 1
Banner Image 1
Banner Image 1
Banner Image 1
Banner Image 1
Banner Image 1
Banner Image 1
منوی موضوعات سایت


گالري عكس

عکس های احساسی

عکس بادکنک

عكس هاي طبيعت

عكس هاي گرافيكي

عکس های طراحی ناخن

عکس های مخصوص طراحی

عكس هاي سه بعدي

عکس های پس زمینه کامپیوتر

عکس های کارت پستال

عكس نقاشي هاي زيبا

عکس های مناظر زیبا

عكس هاي طنز

عکس های ماشین

عکس های مدل لباس

عکس های گل

عکس حیوانات

عکس های ساختمان

طراحی داخلی هتل

عکس های فانتزی

عکس های فصل زمستان

عکس های فصل بهار

عکس های احساسی

عکس های زیبا ساز وبلاگ

عکس های روز ولنتاین

عکس های میدان آزادی

عكس هاي عاشقانه

عكس هاي مذهبي

عکس های منتخب

عكسهاي هنري

عکس های محرم

والپیپر های گوناگون

مدل کفش

عکس سریال ها

ترول

گالری عکس بازیگران مرد

عکس های امین حیایی

عکس های محمد رضا گلزار

عکس های شاهرخ استخری


رمان و داستان

رمان الهه ناز

رمان وارث عذاب و عشق

رمان بوی خوش عشق

رمان تو سهم منی

رمان عروس خون

رمان عسل

رمان لحظه ای بی تو

 

اس ام اس

اس ام اس طنز

اس ام اس عاشقانه

اس ام اس تولد

اس ام اس مناسبتي

اس ام اس سركاري

اس ام اس ورزشی

اس ام اس دوستانه

اس ام اس نیمه شب

اس ام اس فلسفی

جملات عاشقانه

وضعیت یاهو مدیران


محمد

وضعیت من در یاهو


کاظم

وضعیت من در یاهو

 
تولبار اختصاصی سایت


تولبار سایت بارن تو پیک

برای دانلود روی عکس زیر کلیک

کنید

Get our toolbar!

رمان عروس خون ( فصل هفتم )

3530
بازدید
نظرات
رمان عروس خون فصل هفتم

   
فصل هفتم:قسمت ۱

خوب یادم میآید با تصمیم ناگهانی پارسا موقعیت من به کلی خراب شد.بد تر از این که پدرش در زمانی که او عازم شهر بود مریض شد و در بستر بیماری افتاد.و طبق معمول مادرش مرا مقصر میدانست.پارسا بدون آنکه بداند چه قدر ناراحت و نگرانم در حلقه محبت خانوادهاش غرق شده بود.تا هادی به او حق میدادم چون در تمام آن روزهایی که تنها بودیم میفهمیدم که چه قدر دلتنگ خانوادهاش شده اما از من پنهان میکرد.به هر حال نمیتوانستم به او فشار بیاورم چون از یک طرف میخواست برود و از طرف دیگر دلواپس پدرش بود و نگران من که آیا در نبود او میتونم رابطه خوبی با مادرش داشته باشم یا نه.آن روز غروب وقتی آمد گفت که شأم برویم منزل پدرش.با بچهها به آنجا رفتیم.بعد از احوال پرسی همیشگی کنار بسترش نشستم.گویا سرما خورده بود.بچهها خیلی شلوغ میکردند و من میترسیدم تا مادرش عصبانی شود.قبل از اینکه به اتاق بیاید هر دو را از اتاق بیرون بردم تا بازی کنند.من هم ظرفهای انبار شده را شستم.میخواستم با کاری سرگرم باشم تا از فکر کردن نجات پیدا کنم.ناگهان مادرش با نگاه نفرت انگیزی از پلهها پایین آمد و به من گفت:حالا راحت شودی؟کار خودت رو کردی؟همه این آتیشا از گور تو بلند میشه!
از جا بلند شدم ا با تعجب گفتم:از چی حرف میزنید؟من چی کار کردم؟
جلو تر آمد و یقهام را گرفت و گفت:چه کار کردی،اره؟تو پارسا رو پر کردی تا بره تهرون؛میدونم که تو باعث هوایی شدن بچهام شودی.از کار پارسا حاجی مریض شده.دختره بی حیا،حسابتو میرسم.
دستش را بالا برد و محکم توی صورم زد و گفت:اگه حاجی طوریش بهش،جیگرت رو میکشم بیرون!به کارا برس،بچهها شأم میان.
توقع نداشتم باز هم با من اینجوری رفتار کند.ساکت و آرام مشغول نظافت آشپزخانه شدم.اما ول کن نبود؛میرفت و میآمد،نفرینم میکرد،فحش و نا سزا میداد.بعد از مدتی تارا وارد حیاط شد،بچهها با خوشحالی با هم مشغول بازی شدند.تارا به طرفم آمد،مرا بوسید و گفت:سلام عروس جان،کی اومدی؟
آهسته گفتم:همین الان.
_خوبه اومدی،آقا جون همش بهانه تو رو میگرفت.بیا بریم بالا.تو چرا ظرف میشوری؟مگه ونوشه خونه نیست؟
مادرش در حالیکه از آشپزخونه بیرون میآمد گفت:نه،ونوشه رفته خونه خاله سر بزنه.تازه باشه،این باید بشوره.خیلی به خودسری عادت کرده.انگار نه انگار توی این خونه جون میکنده.مگه بمیری،تنهایی صاحب پارسا باشی.
تارا با دلخوری گفت:مادر بسه!چرا این حرفها رو میزنی؟تو که منتظر اومدن عروس بودی.
اما مادرش در حالی که با غضب مرا بر انداز میکرد گفت:ونوشه راست میگه.این بد قدمه،مثل جغد میمونه.از کار اون،حاجی اینطوری شد.
_آقا طوریش نشده،فقط سرما خورده.
تارا دستم را گرفت و گفت:عروس مادرم یه خورده از مریضی آقام حال نداره.به دل نگیر.
آنقدر از این نیش و کنایهها شنیده بودم که معنی به دل گرفتن را از یاد برده بودم.باز هم حرفی نزدم.در همین موقع شرکو وارد حیاط شد و سلام کرد.لبخندی زد و گفت:سلام عروس،خوش اومدی!اینجاها روشن شده!
شیلان در حالیکه از پشت سر میآمد،جواب سلامم را نداد و گفت:اره از قدمش،آقا تو جا افتاده،نمیدونم چرا اینقدر شومه.
شرکو با ناراحتی گفت:بسه!پارسا تو اتاقه،به عروس چه مربوطه آقا سرما خورده؟چرا چرت و پرت میگید؟
شیلان با خوشحالی گفت:وای داداش پارسا اومده؟فداش بشم.چه قدر دلتنگ برادرم بودم.
مادرش گفت:اره شیلان،پارسا اومده.نمیبینی اینجاها روشنه،پسرم اومده!بریم بالا.
شیلان در حالیکه بالا میرفت گفت:تو نمیتونی اونو از ما جدا کنی.اونی که تنها و بدبخته،تویی.
مادرش شیلان را بوسید و به شرکو گفت:شرکو،شوان و شبیر رو بیار بالا،پارسا هم بالاست.بیائید دور هم باشیم،حاجی ببینه دلش واا میشه.
و بعد با نفرت به من گفت:تو هم با اون چشمات منو نپا.برو به شأم برس!یه چای درست کن وردار بیار،مگه نمیبینی مهمون داریم؟

فصل هفتم:قسمت ۲

دلتنگ و نا امید به آشپزخانه رفتم تا چای را حاضر کنم.هر کاری میکردم تا اندکی در قالب مادر پارسا جا پیدا کنم بی نتیجه بود.گویی از من متنفر بود و از هر فرصتی برای آزار دادن من استفاده میکرد.چای را آماده کردم و بالا بردم.همه دور پدر حلقه زده بودند و او قلیان میکشید.سلام کردم و چای گذشتم.پدرش با لبخند جواب داد و گفت:عروس بیا بشین پیش خودم.کجا بودی؟
_داشتم شأم درست میکردم.
_خوبه که اومدی.طرفه،حالا همه اینجا هستن.خدا رو شکر!
شیلان با غصه گفت:ونوشه که نیست.چرا نباید همه دور هم جمع باشیم؟
شرکو در حالیکه میوه میخورد گفت:به درک که نیست!اگر بود همّش شر درست میکرد،در عوض عروس اینجاست.
آرام و بی صدا نگاهش میکردم.کاری میکرد تا دلم را به دست بیاورد،ولی مادرش و شیلان طوری نگاهم میکردند انگار میخواستند مرا بکشند ولی تارا خیلی به من توجه داشت؛مرتب از من دفاع میکرد و سعی در دلداری من داشت.تقریبا ما هر شب آنجا بودیم و پارسا کم کم آماده میشد.من و بچهها برمیگشتیم اتاق خودمان،چون تنها نمیشد بمانیم.فقط خدا میدانست که چقدر ناراحت و نگران بودم و از مادر پارسا میترسیدم چون او مرا مقصر میدانست و بس.
از رفتن پارسا بی تاب بودم.دیگر مثل گذشته طاقت شنیدن حرفهای مادرش را نداشتم.میرفت و میآمد و حرفهای طعنه دار میزد طوری که دلم را تا ته میسوزاند.حرفهایش مثل نیش عقرب آدم را به آتیش میکشید.من هم میسوختم و دم نمیزدم.پارسا هم آنقدر در جمع خانوادهاش سرگرم بود که کمتر به من توجه میکرد.فقط موقع خواب میدیدمش؛اون وقت بود که مینشستم و یک دل سیر تماشایش میکردم.
از یک طرف رفتن پارسا و از طرف دیگر رفتار مادرش باعث شده بود تا بیش از پیش افسرده شوم.
عاقبت صبح روزی که پارسا میخواست برود از راه رسید.بغض توی گلویم گرفته بود ولی سعی میکردم که گریه نکنم.همه جلوی در بودند برای بدرقه پارسا.
شوان و شبیر دورش میچرخیدند.مادرش با کاسهای آب و قرآن ایستاده بود و گریه میکرد.ونوشه که مجددا باردار بود بی تفاوت نگاهمان میکرد.شرکو دلخور بود اما حرفی نمیزد.شاهو کنار مادرش حرف میزد و سعی داشت یک جوری همه را آرام کند.
فقط تارا بود که گفت:خودم مواظب عروس میشم،دخور نری داداش پارسا؟
پارسا در حالیکه پدرش را میبوسید گفت:میخوام همه تون مواظب عروسم باشید،این امانته.حاجی!برگشتم همین جوری میخوامش.

پدرش با دلخوری گفت:مگه قراره چه جوری باشه؟عروس خودمه،مواظبش هستیم پسر.
اما پارسا با نگرانی به مادرش نگاه میکرد.مادرش او را بغل کرد و با گریه در حالیکه سر و صورت پارسا را میبوسید گفت:مادر قربونت بره!این قد و بالات منو یاد شوانم میندازه.اگه سخت بود،نامون.بیا قدمت رو چشم.
پارسا هم دست مادرش را بوسید و گفت:باشه مادر.هوای عروسم رو داشته باش.
مادرش اشک میریخت و ناله میکرد.آخر سر شرکو و شاهو او را بوسیدند و بدرقهاش کردند.پارسا در حالیکه شوان و شبیر را میبوسید بدون آنکه نگاهم کند گفت:اگر چیزی خواستی،شرکو و شاهو هم هستند.
_باشه.
_خداحافظ.
خواست از در بیرون برود که یکدفعه جلو رفتم و گفتم:پارسا!

او برگشت و نگاهم کرد.مطمئن بودم که دلتنگ چشمان سیاهش میشوم.
گفت:چیزی میخوای؟
با خجالت سرم را پایین انداختم.چون همه به من خیره شده بودند.آهسته گفتم:مواظب خودت باش!
پارسا لبخند زیبائی زد،در حالیکه شبیر را در آغوشم میگذشت دستم را فشرد و گفت:تو هم مواظب خودت باش.زود برمیگردم.تنها نامون.
سرم را تکان دادم ا او رفت.تا چند لحظه گیج و حیران بودم.در آن زمان کمتر کسی به شهر میرفت.اینکار برای آنها که سالها در روستا بودند مثل این بود که کسی میخواهد از ایران خارج شود.وقتی میرفت،همه دلتنگ و غمگین بودند انگار پارسا میخواست به دورترین نقطه عالم برود.
وقتی همه بدون پارسا برگشتند ،مطمئن شدم که رفته و تکیه گاهم از من دور شده است.باید خیلی محتاط عمل میکردم تا بهانهای دست مادرش ندهم.
ولی تمام این کارها در برابر مادر پارسا بی اثر بود.کاری میکرد که سنگ لب به شکوه باز کند.مرتب آزارم میداد.چند روز اول زیاد به من پیله نکرد ولی بالاخره شروع کرد:چپ و راست کار میریخت سرم و نفرینم میکرد؛خوابیده بود و گریه میکرد،اما میدانستم از همه سالم تر است و با این کار میخواهد مرا خراب کند.مریضی خودش را به خاطر دوری پارسا میدانست و مقصر من بودم.
برای هر کاری بنای مخالفت را میگذاشت و نقه میزد.دیگر دیوانهام کرده بود اما باز سکوت کردم.اما حس میکردم صبرم تمام شده است.مثل یک بشکه باروت بودم که با اشارهای منفجر شود.
شبها بعد از تمام شدن کارهایم تنها مینشستم و چند خط خوشنویسی میکردم ولی آنقدر خسته بودم که خوابم میبرد.مادرش بچهها را پیش خودش میخواباند و اگر ولش میکردند هفتهای یک بار خانه تکانی میکرد و اینها همه به گردن من بود.یادم میآید چند روز از رفتن پارسا میگذشت.یک شب بعد از بردن چای و میوه خواستم از اتاق بیرون بروم که پدرش گفت:عروس چرا میری؟بشین اینجا،غریبی نکن.تو چرا اینقدر لاغر و رنگ پریده شودی؟
لبخندی زدم و گفتم:نه،حالم خوبه.من که همیشه اینجا هستم.
مادرش با کنایه گفت:میخوای بگی ما آزارت میدیم،آره؟
_نه،من اینو نگفتم.
_چرا،تا پارسا بیاد کاری میکنی که پسرم این بار برای همیشه بره تهرون.
پدرش با عصبانیت گفت:طرفه آروم باش!پارسا خودش خواست.کلی وقت گذشته،تو هم پیله نکن.
_همهاش دروغه.این عروس میخواد بره شهر خودش با پارسای من و نوههای گلم.ولی من نمیذارم،امکان نداره تا من هستم بتونی نقشههات رو عملی کنی،فهمیدی؟
در حالی که چشمم پر از اشک شده بود گفتم:من نمیخوام این کار رو بکنم.تازه من کسی رو توی تهرون ندارم.چرا باید برم؟
_تو نداری اره؟من تو رو میشناسم.زیرزیرکی یه کاری میکنی،بگو دیگه!
با فریاد پدرش طرفه عقب نشست.پدرش گفت:طرفه،این حرفا چیه که میزانی؟مگه پارسا نگفت آزارش ندی،هان؟
او با دو دست محکم بر سرش کوبید ا گفت:خدا!این عروس ما رو از چشم شوهرمونم انداخت.میبینی؟
نمیدانام چرا این کارها را میکرد.دعوایی راه انداخت و من با چشم گریان به اتاقم رفتم.آنها تا پاسی از شب داد و فریاد میکردند.اصلا علت بد رفتاری او را با خودم نمیدانستم.هر چی میگفت گوش میکردم و مخالفت نمیکردم.
دلتنگی برای پارسا نزدیک بود دیوانهام کند.آنقدر به او وابسته شده بودم که داشتم دق میکردم.از طرفی مادرش هم روز به روز عرصه را به من تنگ میکرد.اما همیشه به یاد حرف عمه پری میافتادم که میگفت:اگر در برابر آنها سکوت کنی باعث میشه که توقعشان بالا بره و دیگه محاله بتونی کاری کنی،غیر از اطاعت بی چون و چرا.
این عین وضیت من بود.فردای آن روز دلدشوره عجیبی داشتم.درست چهارده روز از رفتن پارسا میگذشت.میدانستم ججال دیشب را سرم تلافی میکند.بیرون آمدم.مادرش روی تخت نشسته بود،انگار منتظرم بود.انوشه لباس میشست.سعی کردم عادی باشم.از پله پایین آمدم و سلام کردم.
مادرش فریاد زد:چه سلامی؟یه باره زهر پاشو،اینقدر بیکاری؟
با آرامش گفتم:نه،کارها رو دیشب انجام دادم.حالا میرم تا به بقیه کارا برسم.
_اره،اگه سرت میگیره جارو به اتاق بزن خانم!
بلند شدم تا جارو را از کنار حیاط بردارم که ونوشه شبیر را هل داد و گفت:برو کنار دیگه!دیوونهام کردی.همش به آب دست میزانه.شبیر بی امان گریه میکرد.بغلش کردم و گفتم:چرا سر بچه داد میزانی؟نمیفهمی بچه است؟
او بلند شد و دستش را به کمرش زد و گفت:بچه ات رو جمع کن!نمیبینی دارم لباس میشورم؟
من داشتم شبیر را آرام میکردم که مادرش گفت:حیف از این پسرها که مادرشون تویی!باید مال ونوشه بودن.
نگاهی به مادرش انداختم و گفتم:چرا؟بچه که نمیفهمد،میخواد بازی کنه.
او بلند شد و گفت:چرا و درد!چرا و مرض!بچه ات رو جمع کن!داره لباس میشوره،خودشم حامله است و حال نداره.مگه نمیفهمی؟
اصلا انتظار این را نداشتم که مادرش از او دفاع کند.اما آن روز گویا من بد شانس تر از همیشه بودم.شبیر را پیش شوان بردم و گفتم:با هم بازی کنید،مراقب برادرت باش.
آنها مشغول بازی شدند و من داشتم جارو میزدم که ونوشه گفت:شوان بیا این شلنگ رو نگاه دار تا لباسها رو آب بکشم.زود باش!

فصل هفتم:قسمت ۳

شوان جلو رفت و شلنگ را نگه داشت اما شبیر حسودی میکرد و جلو میرفت.پایین آمدم تا آشغالها را توی سطل بریزم.دست شبیر را گرفتم اما او جیغ میزد و نمیآمد.شوان هم خسته شده بود و شلنگ را درست نگه نمیداشت.ونوشه عصبی شد و شوان را هل داد و گفت:اینا مثل گیجها میمونن.پسره نمیتونه یه شلنگ آب رو نگه داره.مردم دلشون خوشه پسر دارن!پسر خاله طرفه وقتی شش سالش بود،میرفت سر زمین و شصت راس گوسفند میبرد چرا.
لعنتی بلد بود چه جوری دل مادر را به دست بیاورد.مادر پارسا هم طرف او بود.شوان را بلند کردم و گفتم:خوب تو که میدونی پسرای من بی عرضه آن،کارت رو خودت انجام بعده.
در همین لحظه در باز شد و تارا وارد حیاط شد.شوان و شبیر به طرف آهو و سرو رفتند.تارا مرا در آغوش کشید و بوسید.از توی زنبیل قرمزش شکلات به پسرها داد و گفت:آخ عروس چه قدر دلتنگت بودم!تا گفتم،هیوا اجازه داد و سلامم رسوند.راستی بیا که کلی برات حرف دادم!
دوباره مرا بوسید که ونوشه با غضب گفت:چیه تارا،مگه طلبی داری؟حقته که اون بد قدم رو بوس کنی!تو رو چه به من؟
تارا با نفرت چادرش را به کمر بست و گفت:دلم میخواد،به تو هم ربطی نداره،بد قدمم خودتی،کارت بکن وگرنه حرصی میشم ها.
مادرش گفت:تو هم ساکت باش تارا!به جای اون،ونوشه رو ببوس که هم خونته.
اما تارا در حالی که مینشست گفت:من از کسی که حراف باشه بدم میاد.عروس گوشت خودمونه،مال پارسا جانمه.
ونوشه بلند شد و گفت:خوب کردم،به تو هم ربطی نداره.
تارا از روی تخت پرید پایین و گفت:چیه نکبت بی حیا؟مگه ارث پدرت رو خوردم؟دلم نمیخواد تور او بوس کنم،زوره!
با این حرکت تارا،ونوشه آرام شد و رفت تا لباسها را پهن کند.مادرش گفت:هر چی هست زیر سر اینه.از صبح تا حالا کز کرده یه گوشه،هر چی میگیم محلمون نمیذاره.
تارا با خوش روی گفت:بسه مادر!این حرفا به عروس نمیاد،لایق خواهر زادته.
اما مادرش با نفرت گفت:اره،جوری نگامون میکنه انگار مال پدر بی همه چیز گور به گور شدهاش رو خوردیم.
با شنیدن این حرف انگار دنیا روی سرم خراب شد.از پلهها پایین آمدم و گفتم:چرا به پدرم فحش میدی؟اون مرده؛دستش از دنیا کوتاه شده،این درسته؟
اما مادرش بلند شد و به طرفم حمله کرد و موهایم را پیچاند و گفت:زبونت دراز شده،حرف میزانی!اما من این زبون رو کوتاه میکنم.دلم میخواد فحش بدم.دختره بی حیا،بلائی به سرت میآرم تا بمیری!
و بعد شروع کرد به کتک زدن و من فقط سعی در دفاع داشتم،اما او بی رحمانه توی سر و صورت و کمرم میزد و فریاد میکشید:یادت رفته چه ضرب شصتی دارم!اره،خفه شو و ببین چه میکنمت تا بمیری!
آن طرف تارا و ونوشه درگیر بودند.مادرش با لگد توی کمرم زد و موهایم را کند و لباسم را پاره کرد.یک لحظه لباس خونیام را از دستش در آوردم و از پلهها بالا رفتم تا به طرف اتاقم فرار کنم،اما پایم پیچ خورد و بالای پلهها زمین خوردم و این باعث شد که مادرش برسد.بالای سرم مثل دیو سیاهی ایستاد.محکم توی صورم زد و گفت:باید بمیری تا از شرتا راحت بشیم،بد قدم!
بلند شدم،اما سرم گیج میرفت و چشمهایم تار میدید.دوباره مادرش ضربهای به کمرم زد و من از بالای پلههای سنگی به پایین پرت شدم.غیر از جیغ ونوشه چیزی نفهمیدم.همه چیز جلوی چشمانم تیره و تار شد و احساس کردم چیزی از من جدا شد،فکر کردم شاید روح من است.خوشحال شدم،مرگ را به این زندگی ترجیح میدادم.
کابوسهای وحشتناکی میدیدم.عمه را روی صندلی راحتی خودش میدیدم که به صورت اسکلت نشسته بود.جلو رفتم و دیدم پای پلهها پدرم نشسته،خواستم بغلش کنم اما به جای او زن رنگ پریده و نحیفی را دیدم،انگار خودم بودم.میخواستم حرکت کنم اما امکان نداشت.خیلی بی حال بودم؛گاهی ناله میکردم و گاهی آرام بودم.تمام بدنم درد میکرد.همه چیز در نظرم ترس آور بود.در این دعوا بچه سه ماههام را از دست دادم.رسیدگی آن قابل خانگی تاثیری در وضعیت بد من نداشت و کمکی به بهبودی نکرد و در نتیجه مرا به بیمارستان بردند.گاهی صدای گریه شبیر را میشنیدم.چند بار به هوش آمدم ولی دوباره از هوش رفتم.تا مدتی از هیچ کسی خبر نداشتم چون در حالت اغما بودم.
یادم میآید وقتی چشم باز کردم،پرستار خوش قد و بالائی را دیدم که آمپول توی سرمم میزد.با مهربانی گفت:عزیزم به هوش اومدی؟موهایم را نوازش کرد و گفت:باید حسابی مواظب باشی،آسیب زیادی دیدی.
لحن صحبتش مرا یاد عمه انداخت.انگار از او هم میترسیدم.با لبخند گفت:برات ناهار آوردم.دکتر گفت وقتی به هوش اومدی غذا بخوری.
میخواستم بپرسم کسی همراهم آماده ولی توان حرف زدن را نداشتم.آرام آرام چشمانم را بستم و خوابیدم.این خواب بهتر از خواب قبلی بود،چون آثاری از کابوس در آن نبود.بار دیگر وقتی چشمم را باز کردم کسی پیشم نبود.تا اینکه دوباره آن پرستار وارد اتاقم شد.سینی غذا را برایم گذشت و تخت را بالا آورد و کنارم نشست و گفت:ببخشید،میدونم درد داری،ولی باید غذا بخوری.
یواش یواش سوپ در دهانم میگذشت.با محبت گفت:میخوای با هم اشنا بشیم؟
حرفی نزدم.او گفت:باشه،من بیتا هستم؛پرستارم.تو؟
با صدای نحیفی گفتم:ترنم.
او با هیجان گفت:دلم نمیخواست اینجوری با هم آشنا بشیم.چه اسم قشنگی!ببینم اهل اینجا هستی؟
سرم را به اعلامت نفی تکان ددم.او گفت:پس کجا؟
_تهران.
_تهران!اینجا چه کار میکنی؟با هم همشهری هستیم.من برای گذرون تاره اومدم.تو برای چی اومدی؟
میخواستم بگویم چرا آمدم،اما از کجا باید شروع میکردم.سکوت کردم.قطره اشکی برای تمام نا مرادیهایم از گوشه چشمم سرازیر شد.دلسوزانه اشکم را پاک کرد._ترنم،عزیزم،چرا گریه میکنی؟با این که اصلا ندیدمت،اما چهره رنج کشیده ات باعث میشه به نوعی خودم رو به تو نزدیک ببینم.
حرفی نزدم.او در حالیکه به من دارو میداد گفت:میدونی،پریروز غروب،خدایی شد که همراه دکتر اومدیم اونجا.اون زن که نمیدونم با تو چه نسبتی داشت نمیذاشت بیارمت،اما وقتی با سیمای جدی دکتر مواجه شد حرفی نزد و ما تو رو سریع به بیمارستان منتقل کردیم.
از کنارم بلند شد و در حالیکه ملافه را مرتب میکرد گفت:ترنم،اون زن بد اخلاق که با زبون محلی حرف میزد چه نسبتی با تو داره؟
حتم داشتم که از مادر پارسا حرف میزد.نمیدانستم چرا ولی احساس راحتی میکردم،یا شاید چون او همشهریام بود از لحن حرف زدنش خوشم میآمد.
وقتی دیدم منتظر جواب من است گفتم:فکر میکنم تو از مادر شوهرم حرف میزانی.
او با وحشت دستم را گرفت و گفت:مادر شوهرت؟وای خدای من!شاید باور نکنی اما این حدس را میزدیم.دکتر میگفت،ولی اون لجوجانه مخالفت میکرد.

احساس خستگی میکردم.چشمهایم را بستم.خیلی بی بنیه شده بودم.او دست نوازشی به سرم کشید و گفت:ناراحت نباش!دوباره بچه دار میشوی

فصل هفتم:قسمت ۴


با تعجب گفتم:بچه؟از کی حرف میزنی؟
در حالیکه از پنجره به بیرون نگاه میکردم آهسته گفتم:خوبه که مرد و راحت شد.
اما بیتا دوباره به طرفم آمد و گفت:باورم نمیشه،تو از مرگ بچه ات خوشحالی؟نمیدونی چه دلشورهای داشتم این خبر رو بهت بدم.
اما من چشمم را بستم.نیاز شدیدی به استراحت داشتم،انگار تمام نیرویم را از دست داده بودم.آنها با داروهای تقویتی به من کمک میکردند.بار دیگر وقتی به هوش آمدم،مادر پارسا را دیدم که با چهرهای اشک آلود به من نگاه میکرد.تا دید چشمم را باز کردم جلو آمد و گفت:آخ عروس،هوش اومدی؟چطوری مادر جون،هان؟
اما من با ترس پتو را تا زیر چشمم بالا کشیدم و میلرزیدم.از مادرش وحشت خاصی داشتم.او با مهربانی موهایم را نوازش کرد و گفت:چیه مادر،چرا میترسی؟چرا میلرزی؟خدا منو بکشه!
صدای پدرش را شنیدم که گفت:خدا از گناهت نگذره طرفه!بچه مردم داره مثل بید میلرزه.چیکار کردی که اینجوری شده؟
اما من هنوز با ترس به مادرش نگاه میکردم.او با گریه گفت:حاجی،ونوشه مقصر بود،باعث جنگ او شد.الهی خاله خیر نبینی.
_عروس!
این صدای پدرش بود که مرا صدا میکرد.
سرم را برگرداندم و دیدم با صورت غم زدهای نگاه میکند.آهسته گفت:چه توری عروسم؟ای خدا،ببین با این صورت چه کرده!
پدرش سرش را توی دستش گرفته بود و ناله میکرد.نمیدانام چی زیر لب میگفت،هر چه بود به زبان محلی میگفت و من نمیفهمیدم.
شرکو پایین تخت ایستاده بود و به من خیره شده بود.وقتی دید نگاهش میکنم ناراحت رویش را برگرداند و به طرف پنجره رفت و گفت:حالا جواب پارسا رو چی میدی؟بیاد عروس رو اینجوری ببیه،بلوا به پا میشه.
پدرش گفت:این دفعه میره جایی که تا آبد چشماش به ما نخوره.زن خیر نبینی،چه جور دلت اومد؟
مادرش گریه کنان گفت:خودم خراب کردم،خودمم درستش میکنم.شماها سر کوفتم نزنید.
در همان لحظه بیتا وارد شد و با بی اعتمادی به آنها نگاهی کرد.
مادرش گفت:ای خانم جان!عروسم چطوره؟
بیتا نگاهی به او کرد و گفت:فعلا نمیتونم چیزی بگم،باید دکتر بیاد.
شرکو جلو آمد و گفت:این دکتر کی میاد؟
_دارن بیمار ویزیت میکنن.
و بعد پوشهای برداشت و نگاهی کرد و گفت:خوب زیاد دورش رو شلوغ نکنید،این خانم احتیاج به استراحت کنن. و بعد بیرون رفت.
مادرش دستم را توی دستهای زمختش گرفت و گفت:عروس به پارسا نگو،به خاطر خدا به من رحم کن!دیگه آزارت نمیدم.
پدرش با غضب گفت:تو رو میکشم زن که با این بد بخت این جور کردی!خدا لعنتت کنه!
_اره،اره بگید.هر چی بگید حق دارید.عروس فقط به پارسا نگو،منو ببخش.
روی صورم خم شده بود و اشک میریخت که دکتر وارد اتاق شد و گفت:خانم،این بیمار در وضعیتی نیست که بالای سرش گریه کنید،باید آروم باشید.
پدرش گفت:اقای دکتر چطوره؟حالش خوب میشه؟
_متأسفانه بچه سه ماهه این خانم از بین رفته،گفتید از پله پرت شده،اره؟
مادرش با عجله گفت:اره،اره،از پله پرت شد.
اما دکتر با بی اعتمادی گفت:ولی این همه آسیب مال یه پرت شدن ساده نیست.تازه من اون پلهها رو دیدم.دست چپشون ضرب دیده و تا مدتی نمیتونه ازش استفاده کنه؛خون ریزی شیدی داره و بدنش کبود شده.باید قبول کنم که ایشون از چن تا پله پرت شده و به این روز افتاده؟
شرکو گفت:همون که گفتم و غیر از این نیست.حالا کی خوب میشه؟
دکتر در حالیکه پروندهام را مطالعهٔ میکرد گفت:فعلا معلوم نیست.شما شوهر ایشون هستین؟
شرکو در حالیکه هول شده بود گفت:،من برادر شوهرشم.
_شوهرش کجاست؟
پدرش گفت:مسافرته،ولی میاد.
_باید بیاد چون ایشون باید نظر بدن...
_برای چی نظر بده؟
_قطعا موقع این اتفاق نبوده پس باید بدونه سر خانمش چی اومده!مگه اینکه....
در اینجا دکتر حرفش را قطع کرد و به من نگاه کرد.
شرکو گفت:مگه چی دکتر؟
او به من نگاه کرد و گفت:خود ایشون حرفی ناداشته باشه و حرفهای شما رو تائید کنه.فعلا باید استراحت کنه،کون زیادی ازش رفته.
دکتر بیرون رفت و آنها را دمغ و افسرده تنها گذشت.مادرش هنوز گریه میکرد و پدرش با ناراحتی تسبیح میانداخت.
شرکو گفت:خوب مادر چی کار کنیم؟کی به پارسا میگه؟
مادرش توی سرش زد و مرا بغل کرد و گفت:عروس،یه فرصتم بده،ببخش!تو پاکی،تو خوبی،من بد ب عودم.تلافی میکنم.نیزارم آب توی دلت تکون بخوره.دوباره باردار میشی.عروس نگو،تو رو به خاک پدرت نگو!
بعد بلند بلند گریه میکرد و میخواست که او را ببخشم.ولی چه جوری راضی میشودم که از گناهش بگذارم.در حقم خیکی بعدی کرده بود.پدرش دستم را گرفت و گفت:عروس یه چیزی بگو،داریم دق میکنیم.
اما حرفی نزدم. یعنی حرفی برای گفتن نداشتم.یک لحظه به یاد شوان و شبیر افتادم،تکانی خوردم.
پدرش گفت:چیه عروس جان،چیزی میخوای؟بگو بابا برات بگیره!
آهسته با صدائی گرفته گفتم:بچه هام کجان؟
مادرش موهایم را بوسید و گفت:تارا مواظبشونه.خیالت راحت باشه،خودمم هستم.
شرکو کنار بسترم ایستاد و گفت:خیالت راحت باشه،فقط نگران توییم تا خوب بشی.
ناگهان بیتا وارد شد و گفت:معذرت میخوام،وقت ملاقات تموم شده.بیمار باید استراحت کنه.
مادر پارسا گفت:نمیشه من بمونم تا چیزی خواست بهش بدم؟

کاشکی موافقت نکنه؛با او راحت نبودام حتی حالا که به من محبت میکرد باز هم زجر میکشیدم.انگار بیتا فهمید چون گفت:نه،فعلا نمیشه.من خودم هستم،ناراحت نباشید،هر چی خواست براش فراهم میکنم فقط این نسخه رو باید بگیرید.شرکو نسخه را گرفت و رفت.مادرش چادر را به سر کشید و دوباره مرا بوسید.پدرش به من خیره شده بود.انگار در چشمانش یک دنیا حرف بود.هر دو بیرون رفتند.


فصل هفتم:قسمت ۵

راحت تر شدم.حس کردم حالا همه چیز در اختیار من است،ولی چه جوری به پارسا بگویم که مادرش مرا زده.اگر او میفهمید،چه کار میکرد.شرکو هم معتقد بود که پارسا نباید بفهمد.این وسط من گیج و حیران بودم.یا باید میگفتم،یا به خاطر آنها سکوت میکردم.
آن شب بیتا در کنارم بود و روی همان تخت خالی خوابید.هر گاه که چیزی میخواستم مثل خواهری مهربان به من میرسید.وقتی توی آیینه خودم را دیدم وحشت کردم.صورتم کشیده و لاغر و زرد و پای چشمم سیاه شده بود.موهایم کثیف و به هم ریخته و بدنم کبود شده بود.از دیدن قیافهام خیلی غمگین شدم.نمیدانستم چرا باید اینقدر عذاب بکشم.در آن لحظه به پدرم حق دادم.من آید روی عشق پارسا پا میگذاشتم و میرفتم.مدتی دنبالم میگشت و بعد فراموشم میکرد.اگر رفته بودم،شاید پدرم نمیمرد.ولی افسوس که این حرفها و این فکرها دیگری دردی از من دوا نمیکرد و فقط زجرا میداد.
دو روز بعد سرم دستم قطع شد.میخواستم حمام بروم.بیتا گفت که کمکم میکند.داشتم آماده میشودم که در اتاق باز شد و مادر پارسا با پدرش و شرکو وارد شدند.مادرش جلو دوید و مرا در آغوش کشید و گفت:آخ عروس گلم!چی میخوای برات بیارم؟جایی میری،کمکت کنم.
سلام کردم.پدرش جلو آمد و پیشانی مرا بوسید و گفت:چه قدر خوبه که داری راه میری!بگو چی میخوای شرکو بگیره؟
بیتا گفت:چیزی نمیخواد.میخوام ببرمش حمام.براش خوبه.
مادرش چادرش را به گوشهای پرت کرد و بیتا را از من دور کرد و مرا در آغوش گرفت و گفت:چرا تو ببری؟مگه مادر شوهرش مرده؟بیا عروس،خودم حمومت میکنم.
وای من از خجالت میمردم اگر با مادرش میرفتم.گفتم:ولی اینجوری نمیشه.
پدرش گفت:چرا نمیشه بابا؟طرفه،ببر بشورش تا سبک بشه.زود اشید.
مادرش در حالی که کمکم میکرد گفت:اره،وقتی خودمون هستیم،چرا غریبهها برسان؟برو خانم،خودم به عروسم میرسم.
بیتا از اتاق خارج شد.در تمام مدتی که مادرش به من میرسید توی این فکر بودم که چرا باید اینجوری میشد تا به من محبت میکرد؟چرا از اول با من خوب نبود؟
مادرش موهای بلندم را خشک کرد و شانه کشید و گفت:عروس،الان برات یه گیس میبافم از اونا که پارسا دوست داره.بیا رخت تمیز بپوش،مثل گل میشی.عروس دستم بشکنه،منو ببخش.
نگاهی به او کردم و چیزی نگفتم.روسری سرم کرد و بعد از اینکه کارمان تمام شد بیرون آمدیم.کسی توی اتاق نبود.من رفتم روی تخت دراز کشیدم.او مثل مادر بالای سرم آمد و پتو رویم کشید و گفت:بذار گرم بشی،الان یه چای برات میریزم تا بخوری.
_باشه.
_بیا خودمم میخورم.بچهها بهانه تو رو میگرفتن،اما تارا آرومشون کرد.
در باز شد و شرکو و پدرش داخل شدند.پدرش لبخند مهربانی زد و گفت:به به!عروسم مثل گل شده.خوبی بابا جان؟
لبخندی و گفتم:بله بهترم.
شرکو جعبه شیرینی را باز کرد و رو به رویم گرفت و گفت:بیا عروس بخور،بذار دهنت شیرین بشه.
تشکر کردم و یکی برداشتم که دکتر وارد اتاق شد.او هم لبخندی زد و گفت:خوبه،بیمار ما بهتر شده.چه توری؟
_از دیروز بهترم.
_بله،بهترم میشی به شرط این که مواظب باشی،سفارش کردم دوش بگیری تا سر حال بشی،خوب بود؟
جوابش را ندادم چون میفهمیدم پدرش و شرکو از لحن صحبت دکتر چندان راضی نبودند.او در حالی که آهنگی زمزمه میکرد از من پرسید:خوب شوهرتون از مسافرت بر نگشتن؟
شرکو گفت:میاد.شاید فردا پس فردا برسه.
پارسا هنوز در شهر بود اما آنها از ترسشان خبر نمیدادند که بیاید و حال و روز مرا ببیند.موقع رفتن مادرش گفت:من میمونم پیش عروس،باید بهش برسم.
بیتا گفت:خانم،من هستم.کاری داشت به من بگه.
_چرا به تو بگه؟مادرش هست.خودم پیش عروسم میمونم؛دیدم پیش هر کسی یه نفر میمونه.
بیتا دیگر حرفی نزد و آنها رفتند.مادرش برگشت و پیش من نشست.باز هم ازش میترسیدم.فکر میکردم اگر تنها باشم اذیتم میکند.اما در تمام مدت از گذشته حرف زد.از عذابهایی که توی زندگی کشیده بود.برایم میوه پوست میگرفت و دهانم میگذاشت.با این کارهایش از خجالت آب میشودم.ونوشه را نفرین میکرد که باعث این جنجال شده.از کودکی پارسا حرف میزد که همیشه عاشق دخترهای چشم سبز بود و از بی بی که چه قدر برای پارسا آرزو داشته.مگفت و اشک میریخت.بالاخره ساکت شد و آرام به خواب رفت.من هم چون خسته بودم زود به خواب رفتم.خوابی راحت و آرام تا آن حد که روح خستهام را به آرامش رساند.
از رسیدگیهای مادر پارسا مثل کودکی ذوق زده بودم و اصلا فراموش کردم که با من چه کرده.او مثل پروانه دورم میگشت و کافی بود اشاره به چیزی کنم،زود برایم مهیا میکرد.آن روز صبح رفته بود برایم نان تازه گرفته بود و لقمه میگرفت تا من بخورم،اما از کارهایش خجالت زده میشودم.
دکتر با بیتا آمد و با بی اعتمادی به مادر پارسا نگاه کرد و گفت:خوب خانم،شما تجدید نظری نکردید؟
سرم را بلند کردم و گفتم:در مورد چی اقای دکتر؟
_معلومه.در مورد وضعیتی که داشتید و اومدید اینجا و هنوزم خوب نشدید.ما باید بدونیم که چرا به اون روز افتاده بودید.من حس میکنم که شما رو شکنجه دادن به خصوص که شوهر شما اینجا نیست و پدر و مادرتون هم حضور ندران.
اقطی به مادر پارسا نگاه کردم توری نگاهم میکرد که انگار همه چیز به من بستگی داشت.گفتم:ولی من چیزی رو مخفی نکردم،همونی که گفتن.
_پس چرا اون قد وحشت زده بودن و صبر کرده بودن تا شما به مرحله آخر برسی بعد ما رو خبر کردن؟بازم اگر اصرار ما نبود،این خانم رضایت به اومدن نمیداد!
در حالیکه به بیرون از پنجره نگاه میکردم گفتم:من از تمام توجهای که به من دارید متشکرم اما چیزی نیست که بخوام مخفی کنم.شما هم به وظیفه درمانی خودتون برسید چون اون جوری هم برای شما بهتره و هم برای من.
بیتا کنارم نشست و گفت:چرا؟تو رو خدا حرف بزن!باید بهت کمک کنیم.تو نمیدونی که اون روز چه حالی داشتی.
گفتم:بازم ممنونم.اگر حالم خوب شده مرخصم کنید تا برم.
دکتر سکوت کرد.بیتا گفت:من مطمئنم داری یه چیزی رو قایم میکنی.بگو،راحت باش.
ناگهان مادر پارسا با نفرت گفت:چیه خانم؟چرا حرف تو دهان عروسم میذاری؟همون بود که گفتم.حالا اگر حالش خوبه،میخی ببریمش خونه مواظبش باشیم،چرا پیله میکنی غریبه؟
بیتا از کنارم بلند شد و به طرف دکتر رفت.دکتر در حالیکه پروندهام را مینوشت گفت:خوب حال شما بهتر شده.اما امروزم برای احتیاط میمونید و فردا مرخص میشید.
دلم نمیخواست از آنجا بروم.ببینید آدم باید چه قدر بد بخت باشد که بیمارستان را به خانه هاش ترجیح دهد.آنها که بیرون رفتند،مادرش مرا در آغوش کشید و با گریه طلب بخشش کرد.حس میکردم کار درستی انجام دادم چون در آن زمان راهی برای بازگشت نداشتم.نشانی از عمه یا عمو و یا تهمورث نداشتم و حتی پول کافی نداشتم که بخواهم روی خودم حساب کنم.بنابر این یا باید به خاطر بچه وضعیت خودم را بهتر میکردم.فردای آن روز حالم بهتر شد.دکتر بعد از ویزیت مرخصم کرد.مادرش لباسهایم را جمع کرد و شرکو به حسابداری بیمارستان رفت.پدرش کمک کرد تا از اتاق خارج شوم.بیتا با دیدنم لبخند تلخی زد و گفت:پس داری میری،اره؟
_بله،به خاطر همه چیز متشکرم.
_همیشه فکر میکنم یه عالمه حرف برای من داشتی،اما وقت نداشتی.مادرش جلو آمد و دستم را گرفت و گفت:بریم دخترم،بریم عروسم،همه منتظرت هستن.
از پشت سر بار دیگر نگاهش کردم.توی ماشین مادرش از من تعریف میکرد که نگذاشته بودم دکتر و پرستار بفهمند،اما پدرش با غضب برندازش میکرد.صورم بهتر شده بود اما رنگ زرد و بی روحی داشتم.پدرش گوسفندی برایم قربانی کرد.تارا با چشمانی اشک آلود مرا بوسید و شمین با مهربانی کمکم کرد تا به اتاقم بروم.اما از شیلان و ونوشه خبری نبود.

فصل هفتم:قسمت ۶

آنها در اتاقم رخت خواب تمیزی پهن کرده بودند.هنوز نیاز به استراحت داشتم.شوان و شبیر شروع کردند به شیرین زبانی؛هیچ کدام به آن یکی مهلت نمیداد.مادرش ناهار مفصلی درست کرد و توی سینی گذشت و برایم آورد.داروهایم را سر وقت میداد.میوههای جور واجور برایم میآورد و تقویتم میکرد،اما درست دو روز بعد از آمدنم پارسا بی خبر و خسته از شهر بازگشت.من داشتم موهایم را شانه میکردم که صدای پارسا تنم را لرزاند.هیچ کس بیرون نمیرفت تا با او روبه رو شود.از الهها بلا آمد و در یک لحظه در اتاق را باز کرد.آن قدر سریع که وقت نکردم به چهرهام توی آئینه نگاهی بیندازم.یک لحظه از دیدنش خوشحال شدم ولی پارسا با نگاهش که هزار سؤال در آن بود به من نگاه میکرد.
گفتم:سلام پارسا،خوش اومدی!کی رسیدی؟
او جلو آمد و کنار بسترم نشست و گفت:تو چرا اینجوری شودی؟
_چه جوری شدم؟
_برای چی اینقدر لاغر و زرد شودی؟چرا تو جا خوابیدی؟
یک دفعه شوان گفت:پدر!پدر!مامان ترنم بیمارستان بود.بچهای که خریده مرده بود.
پارسا دوباره نگاهم کرد و گفت:شوان چی میگه؟بیمارستان برای چی؟بچه کی مرده؟
بعد فریاد کشید:پس شبیر کجاست؟
در اتاق باز شد و شبیر خودش رو توی بغل پارسا انداخت و او را بوسید.پارسا گفت:این آچه چی میگه؟از کی حرف میزانه؟
تا خواستم جواب بدهم پدرش آمد و گفت:خوش اومدی پارسا!بیا که دلم برات تنگ شده بود.
پارسا بلند شد و پدرش را بوسید و گفت_چرا این جوری شده؟یکی درست حسابی حرف بزنه ببینم چی به سرش اومده.
مادرش بی محابا او را در آغوش میفشرد و اشک میریخت.
پدرش گفت:بدبختانه عروس از پلهها پرت شده،برای همین بچهاش رو از دست داده.
پارسا به طرفم برگشت و گفت:اره،حاجی راست میگه؟اینجوری شودی؟
سرم را به اعلامت موافقت تکان دادم.او کنارم نشست و گفت:از چشمات معلومه داری دروغ میگی.کی آزارت داده؟کی تو رو به این روز اندخته؟
بدون آنکه نگاهش کنم گفتم:هیچکس.
اما پارسا فریاد زد:دروغ نگو!
و مشت گره کردهاش را به دیوار کوبید.
شرکو جلو دوید و گفت:پارسا چه کار میکنی؟عروس مریضه،حال نداره،تازه رو به راه شده.
اما پارسا شرکو را کنارز عاد و گفت:باید بدونم چرا اینجوری شده،مثل اسکلت شده،منو یاد...
در این لحظه ساکت شد.شاید او با دیدن من یاد پدرم افتاده بود.صدای سلام ونوشه همه را آرام کرد.او با سینی چای وارد شد و گفت:به خونه خوش اومدی پارسا خان.
اما پارسا فقط به من نگاه میکرد.اما من نگاهش نمیکردم،چون میترسیدم باعث آزارش شوم.گوشه اتاق نشست و سیگاری روشن کرد.چه قدر دلتنگ کارهایش بودم.خانوادهاش چند ساعتی نشستند و بعد که بی حوصلگی پارسا را دیدند،رفتند.تا مدتی بین ما سکوت برقرار بود.چند بارنگاهش کردم چون دلم خیلی برایش تنگ شده بود اما دیدم اصلا حواسش اینجا نیست.باز هم سکوت طولانی که مثل نمک روی زخمم میپاشید و زجرم میداد.آهسته گفتم:این همه مدت نبودی،حالا هم که اومدی ساکتی؟
پارسا با عصبانیت گفت:ساکت نباشم؟چرا میپرسم جواب نمیدی؟با کی دعوات شد؟
_با هیچ کس.از پله افتادم پایین و باعث شد بچهام از بین بره.
__چرا نگفتی بارداری؟تا خبر مرگم همین جا بمونم.
_نمیدونستم.
_بازم دروغ،اینم یه دروغ دیگه.
_پارسا بسه!این قدر بد اخلاقی نکن،حالا که چیزی نشده.
اما پارسا بلند شد و به طرفم آمد و فریاد زد:چی میخواستی بشه؟این از خودت که شودی یه اسکلت،اون از صورتت که زرد و بی رنگ شده،بچه مونم از بین رفته...
امان از کنایههای نیش دار که آدم را دیوانه میکند.پارسا میرفت و میآمد حرفهای طعنه دار میزد و بعدم از اتاق ایرون رفت و تا غروب بر نگشت.میدانستم یا رفته خونه بی بی یا امام زاده؛جایی نداشت که برود.مادرش از خجالت آفتابی نمیشد.نمیدانام چرا نتوانستم بگویم،شاید برای رفتار خوبی که از مادرش میدیدم.طرفهای غروب شیلان آمد و هر سه دورم نشستند و با من صحبت کردند.شمین گفت:عروس،راضی باش!بچهها رو بردم پیش خودم،خونهام از سوت و کوری در اومد.حمومشون کردم ولی با من غریبی میکنن.
لبخندی زدم و حرفی نزدم.شیلان گفت:عروس خوب میشی،اجر کارتو از خدا میگیری،خدا خیرت بعده که باعث شر نشدی.
تارا با مهربانی گفت:باید هم عاقبت به خیر بشه،برای اینکه مثل فرشتهها پاکه.
ناگهان در اتاق باز شد و پارسا وارد اتاق شد.هر سه از ترسشان ساکت شدند،سلامی کردند ولی جوابی نشنیدند.بلند شدند و ما را تنها گذاشتند.پارسا آمد آن طرف اتاق و مثل غریبهها نشست.
گفتم:کجا بودی از صبح تا حالا؟دلم شور افتاده بود.
اما پارسا اصلا انگار به حرفهای من گوش نمیداد.دوباره گفتم:پارسا چرا اینجوری میکنی؟تقصیر من نبود،یهو اتفاق افتاد ولی حالا همه چیز تموم شده.میدونم نگران و ناراحت شودی،اما اگه حرفی نزدیم به خاطر این بود که به کارت برسی.
بغض توی گلویم گره خورده بود و سکوت کردم.ساکت بودنش بد جوری عذابم میداد.
با امیدواری گفتم:پارسا منو ببخش!میدونم دلخوری،اگر فرصت بعدی تلافی میکنم.میدونی چه قدر این دوری تو عذابم داد؟به خاطر خدا یه حرفی بزن!دارم دق میکنم.
یکدفعه بلند شد و به طرفم آمد و با عصبانیت گفت:چی بگم؟هان،چی بگم؟
از ترس به دیوار چسبیدم و گفتم:هیچی نگو!
_برای چی به پار و پام میپیچی؟چرا اون موقع که باید بگی اینجوری شودی ساکت میشی،حالا میخوای برات از همه چیز حرف بزنم،اره؟
وقتی سکوتم را دید فریاد زد:جواب بعده؟زود باش بگو چرا به این روز افتادی؟
جوابی ندادم و دوباره زدم زیر گریه.
پارسا دوباره فریاد زد:همه تون دروغ گویید،مخصوصا تو.من از زن دروغ گو متنفرم.
یکدفعه پدرش وارد اتاق شد و گفت:بسه دیگه پارسا!چرا عذابش میدی؟خدا رو خوش نمیاد.
اما پارسا مثل مرگه سر کنده در حالی که آرام و قرار نداشت گفت:حاجی به من پیله نکن،دیوونه ام.
_دیوونه یا هر چی دیگه،نباید آزارش بعدی.
_بچهام مرده.
_مرده که مرده.زنت که زنده است.این زن یه عالمه عذاب کشیده.تو افتادی به جونش برای چی؟
_این اون امانت داری بود که برام کردی حاجی؟اره،چه قدر سفارش کردم؟
_من تا قیامت رو سیاهم.به عروس گفتم،ولی تو هم خوب تا نکردی.از صبح تا حالا یه بند رفتی اومدی سرش هوار زادی.برای چی پسر؟
اما پارسا جوابی نداد و گوشه اتاق نشست.همه با نوعی دلسوزی نگاهم میکردند و من بر سرنوشت تلخم اشک میریختم.آن شب رفت و دیگر بر نگشت.در تمام مدت شب هر بار که بلند میشودم و جای خالیاش زجرم میداد.مادرش آمد و کنارم خوابید.من به خاطر او متحمل این همه رنج شده بودم،اما نمیدانام چرا دلم برایش میسوخت.مراتب التماس میکرد که به پارسا نگویم که او این بلا را سرم آورده.فردای آن روز از جا بلند شدم و به حیاط رفتم.هوای بیرون برایم بهتر بود.با مادر پارسا روی تخت نسسته بودیم و حرف میزدیم،،بچهها هم بازی میکردند که تارا آمد.از آمدنش خوشحال شدم.او از هر داری حرف میزد و سعی میکرد تا مرا سرگرم کند.اما حواسم پیش پارسا بود.بالاخره پارسا ساکت و آرام با صورتی گرفته وارد شد.سلام سردی به مادرش داد و سلام من و تارا را هم بی جواب گذشت.بعد رو به من کرد و گفت:بیا آب بریز سر دستم.
تارا با مهربابی گفت:داداش خودم میریزم،عروس تازه پا شده.
اما پارسا با غضب گفت:نمیخوام!میخوام اون بریزه،تو کاری ناداشته باش.
تارا بدون اینکه حرفی بزند کناری نشست.من پارچ را آب کردم و روی دستش ریختم اما نمیدیدم که دستش را بشوید.انگار دنبال بهانه میگشت.بعد بلند شد و گفت:برو تو اتاق کارت دارم.
یک لحظه ترسیدام،به دنبالش راه افتادم و به اتاق رفتم.لب اپنجره نشسته بود.نگاه سردی به من کرد و گفت:بیا تو در رو ببند.
_بگو چه کارم داری؟
_بچهها کجان؟اونا رو ول کردی تا بمیرن و بعد بگی اونا که مردن ولی من سالمم!
از حرف پارسا دلم آتیش گرفت.با گریه گفتم:تو مرد بی انصافی هستی.تمام این بد خلقیهات به خاطر اون بچه است؟اره،اصلا به فکر من نیستی؟
پارسا با خشم به طرفم آمد و گفت:من بی انصافم یا تو که این شوهرت دروغ میگی؟
_چه دروغی گفتم پارسا؟روزای بعدی رو گذروندم.این کارای تو با من درست نیست.
_ساکت شو!از بس دروغ شنیدم خسته شدم.تو زندگی از دو چیز بیزارم:دروغ و یکی نارو زدن.خوب کی منتظر دومی باشم؟
با ناباوری اشکم را پاک کردم و گفتم:پارسا؟
اما او فریاد زد:بسه!پارسا که چی؟از چی برات کم گذشتم که این حرفای دروغ رو تحویلم دادی؟
_مگه من چی گفتم که اینقدر به تو بر خورده؟
_اثاثت رو جمع کن میریم خونه خودمون.
_اینم از بد بختی منه.حالا که با همه رابطه خوبی دارم تو سر ناسازگاری گذشتی.
_همین که گفتم.زود باش!
در همین موقع مادرش وارد اتاق شد و پارسا به طرف پنجره برگشت.او مرا بغل کرد و گفت:چیه پارسا،چی از جونش میخوای؟گناه داره!
مادرش با آرامش گفت:پارسا جان،میدونم ناراحت شودی،ولی ما که عروسو تنها نمیگذاشتیم،خودمون بهش رسیدیم.تازه فهمیدم چه قدر عروسمو دوست دارم!مگه تو اینو نمیخواستی پارسا؟بیا دستش رو بگیر و از دلش در بیار.تو که نبودی،خیلی عذاب برده.تازه دوباره برات بچه میاره،پس جای شرکو بودی چه میکردی؟
_منم چیزی نگفتم،میخوام ببرمش خونه خودمون.
_مگه من میذارم.بسه پسر جان،آروم بگیر.امشب برات غذایی که دوست داری میپزم.تو هم دیگه دعوا نکن.
وقتی مادرش رفت با تمام بی رمقی جلو رفتم و دست سردش را توی دستهایم گرفتم و گفتم:پارسا جون،منو ببخش!خیلی دلتنگت بودم.باید بگم این رفتار اصلا به تو نمیاد چون همیشه برای من همیشه مهربون و عزیز بودی.تو رو خدا اخم نکن و کمی برام حرف بزن.میدونی غیر از تو کسی رو ندارم.وفگتی تو هم سرم داد میزانی میخوام بمیرم.
اما پارسا حتی نگاهی هم به من نکرد.نمیدانستم چرا با من اینجوری میکند.

منی که به خاطر آن چشمای سیاه،آن اندام مردانه،آن دستهای گرم و آن حرفهای امید بخش از هر چیز و هر کسم گذشته بودم و حتی آخرین فرصتم را باز هم فدای او و خانوادهاش کردم که جمع آنها را به هم نزنم.حالا که مادر پارسا با من خوب شده بود میخواستم همه کنار هم زندگی کنیم تا تلافی گذشته شود.به هر حال آنها خانواده من محسوب میشدند.باید سعی میکردم روزهای تلخ گزشته را فراموش کنم و به امید خدا آینده بهتری بسازم اما تمام اینها در برابر پارسا که به کلی عوض شده بود،بی اثر بود.پارسا از من میخواست که از واقعیت حرف بزنم و این کار از من ساخته نبو چون پای پدر و مادرش در میان بود و همگی از من توقع داشتند آخرین فرصت را از آنها نگیرم.من هم سعی میکردم تا هم آنها را راضی نگاه دارم و هم پارسا را،اما این کار خیلی سخت بود.


 
کاربرانی که به این خبر امتیاز داده اند.(قرمز رأی منفی و آبی رأی مثبت):

 

مرتبط باموضوع :

 رمان عروس خون(قسمت ششم)  [ چهارشنبه، 12 مهر ماه، 1391 ] 1948 مشاهده
 رمان عروس خون ( فصل پنجم)  [ چهارشنبه، 29 شهريور ماه، 1391 ] 3524 مشاهده
 رمان عروس خون ( فصل اول)  [ پنجشنبه، 7 ارديبهشت ماه، 1391 ] 2665 مشاهده
 رمان عروس خون ( فصل دوم)  [ چهارشنبه، 20 ارديبهشت ماه، 1391 ] 2472 مشاهده
 رمان عروس خون ( فصل چهارم)  [ چهارشنبه، 11 مرداد ماه، 1391 ] 2540 مشاهده
 
 
نام شما: [ کاربر جدید ]

نام (ضروری): 
ایمیل (ضروری): 
نظر:
کد امنیتی
کد امنیتی

  [ بازگشت ]
امتیاز دهی به مطلب


انتخاب ها



 فایل پی دی اف فایل پی دی اف

 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب

 ارسال به دوستان ارسال به دوستان

 گزارش این پست به مدیر سایت گزارش این پست به مدیر سایت

اشتراک گذاري مطلب